اسباب بازی های جدید
من و بابا اتا به خاطر خاله جون که مریض و بیمارستان بستری شده حدود 10 تا 15 روزی هست که وقتی رامیلا صبح زود میذاریم خونه آناجون دیگه تا بعدازظهر نمی بینیمش من چون به خاطر تایم شیر زودتر می رم خونه ولی الان دیرتر می رم رامیلا عادت کرده، دیروز 23/7/90 صبح که گذاشتیمش خونه آناجون خواب بود وقتی بیدار شده شروع کرده بازی کردن و غذا خوردن تا من برم سراغش طبق روال هر روز سر ساعت 2 منتظر من بود که برم خونه ولی به خاطر خاله همسرم رفتم ملاقات از ساعت 2 تا وقت ملاقات که بقیه اومدن سر پا بودم و خیلی خیلی بهم فشار اومده این چند روز خیلی خیلی خسته هستم خلاصه اینکه وقتی بعد از ملاقات رفتیم سراغ دخترکم ساعت حدودای 6 یا 7 شده بود که خیلی دیرتر از روزهای دیگه رسیدیم بهش که وقتی زنگ درو زدم صداشو شنیدم که داد میکشید مامان و بابا . 

الهی دلم براش یک زره شده بود نمی دونید چه حسی داشتم اونم خیلی دلش تنگ شده بود چند لحظه ای همدیگه رو بغل کردیم و بوسیدیم بعد که خیالش راحت شد رفت سراغ بابا اتاشو خودش برای بابا اتاش هم لوس کرد . 
از اونجایی که باباها دل ندارن، دلش رفت و بغلش کرد بردش بیرون یه تابی خوردن و وقتی برگشتن دیدم رامیلا خوشحالو خندان میگه مامان بازشه بازشه دیدم براش اسباب بازی خرید بود .![]()













اسباب بازی های جدید 
